آرزوی روشن ماندن شمع امید - خسرو کنعانی
منبع : http://zkh.blogfa.com ناگفته های شبانه

متن شماره 1: آرزوی روشن ماندن شمع امیدبازدید کننده : 652 نفر

چهار شمع در اتاقی بودند. شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.
 
اولی گفت: من صلح هستم! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت
.
سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت
.
دومی گفت: من ایمان هستم! با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد
.
شمع سوم گفت: من عشق هستم! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد
.
ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت: چرا خاموش شده اید؟

قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.
سپس شمع چهارم گفت: نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم
.
من امید هستم!

کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد
.
چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود. چراکه هر یک از ما می توانیم امید، ایمان، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.



علی عبادی : 1389/10/20 - 10:15:26
خیلی عاطفی و جالب بود متشکرم


مسعود : 1389/10/22 - 09:53:59
جناب اقاي كنعاني . با سپاس و خسته نباشيد بسيار اموزنده و جالب بود. نقل است كه : انچه انسان را قبل از مرگ مي كشد نا اميدي است.


شهرام كنعاني : 1389/10/24 - 11:44:22
روزگاري يك ناظر دقيق زندگي گفت :هيچ انساني نمي تواند شكست بخورد.اگر انساني ديگر او را موفق ديده باشد موفق باشي


استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است.
درج مطالب نویسندگان به منزله تأیید آن نیست. 0s