وقتی فرهنگ می میرد و انسان اصل و نصب خود را گم می کند - مهدي لطفي
منبع : روزنامه همشهری

متن شماره 20: وقتی فرهنگ می میرد و انسان اصل و نصب خود را گم می کندبازدید کننده : 1273 نفر

اهالي جواديه تهران، دو بار بخوانند
اشك هايم را، دانه دانه بشمار!
000330.jpg
 
نه! اين مهم نيست كه «تو»ي نوعي، يك روحاني بزرگوار باشي و تو را نشناسند! يا، حتي مهم نيست، وقتي حس هاي الهي تو، در دريايي از شعر و شعور، جاري مي شود، يك شناگر دو پا، نيابي!
مهم اين است، كه تو بزرگي و در درياي بي انتها، سرگرم كشف و غواصي! آنكه بايد تو را بشناسد، مي شناسد! او، به فرموده خود، از رگ گردن، به تو نزديك تر است. كافي است، پلك روي پلك بگذاري! خواهي ديد، كه آن روح آسماني، چه عاشقانه در حس هاي تو، جاري است!
اگر كوتاهي شده، مشكل ديگران است. آنها، آن قدر در حس هاي خاكي خود غوطه ورند، كه حتي خود را در كوچه هاي «نان» و در خيابان  بي انتهايي به نام «ران مرغ»، گم كرده اند!
اما، شايد عيب تو اين باشد، كه بلندتر از گام هاي حقير، قدم برداشته اي؛ و به عبارتي احتمالاً يك نسل، زود به دنيا آمده اي!
اين گفته ها، همان قدر در مورد «تو»ي نوعي صدق مي كند، كه در مورد محمد باقرخلخالي! اين روحاني ـ شاعر عاليقدر شعر كلاسيك، يكي از اقوام اين مرزوبوم در عصر قاجار است.
تا شنيدم كه بيشتر نوه ـ نتيجه هاي او، در قديمي ترين و معروف ترين نقطه هاي جواديه به نام هاي «كوچه  يخچال» و «كوچه زهيري» زندگي مي كنند، سراپا شور، به يكي از آنها شتافتم. در كوچه يخچال، در يكي از خانه هاي اقوام آن مرحوم، در همان قدم هاي اول، زندگي را در هيبت يك هيولاي خون آشام ديدم، كه رو در رويم ايستاده و دهانش را مثل يك غار، برايم باز كرده بود!
از هول هول، چون يك تكه چوب، خشكم زد! در چشم هاي آن هيولا، تصويري از يك خانه موج مي زد كه به جاي چند شيشه شكسته يك پنجره اش، صفحاتي از يك ديوان خطي منتشر نشده آن روحاني ـ شاعر عاليقدر چسبانده بودند! با هراس، آلبوم خاطره هايم را، صفحه به صفحه ورق زدم. هيچ خاطره اي به هول انگيزي  اين صحنه نبود! يك لحظه، از زنده بودنم، بيزار شدم و بي هيچ گفت وگو به تنهايي خود، پناه بردم.
سال ها گذشت! دل كندن از كسي كه فقط با يك كتاب، توانسته است اسم و رسمي در شعر كلاسيك و دايره المعارف مشاهير يك قوم، به هم بزند، كار آساني نبود! اين دفعه به سراغ كوچه زهيري، به خانه يكي ديگر از اقوام محمدباقر خلخالي رفتم. اين بار، با اين جمله تكان دهنده، سنگ روي يخ شدم:
«من، اطلاع زيادي ندارم!»
در خداحافظي، براي تسكين دل خود، به گوشه هايي از نوشته يك محقق، پناه بردم: محمد باقر خلخالي، يكي از مثنوي گويان آذري و «ثعلبيه»، تنها اثر چاپ شده اين روحاني ـ شاعر عالي قدر است؛ كه منبع عظيمي در مطالعه تاريخ اجتماعي و اخلاقي عصر خود است و سرشار از نكات و مسائل عرفاني و ادبي.
تاريخ تولدش را به سال ۱۲۵۰ قمري و سال وفاتش را به روايتي ۱۳۱۶ قمري ثبت كرده اند.
نام پدرش آخوند ملاحيدر بود، كه محمد باقر در نزد او، مقدمات دانش و عرفان را فرا گرفت. بعدها، در حضور آخوند ملاقربانعلي و ملاعلي زنجاني صاحب «معدن  الاسرار»، درس ها آموخت.
خانواده اين روحاني ـ شاعر، نسل اندرنسل، روحاني بوده و عموماً به شغل قضاوت مي پرداخته اند.
كتاب ثعلبيه، براي اولين بار به سال ۱۳۳۹ شمسي توسط شخصي به نام «قباد طوفاني خلخالي» به فارسي ترجمه شد.
زبان اين كتاب فصحيح، روان و خالي از تكليف و تصنعات بي جا و صنايع و آرايش هاي لفظي مخل معني و تا حد وسيعي نزديك به زبان مردم و متأثر از فرهنگ عامه آذري است.
از ديد ادبي و جنبه شعريت، اين كتاب يك اثر ارزنده و در نوع خود يك شاهكار و نقطه درخشاني در ادبيات كلاسيك آذري است. سراينده، در حين خلق اين اثر، گاه و بيگاه، از نظر ساختار، موضوع و مضمون، از جمله گوشه  چشمي نيز به مثنوي مولانا داشته است.
روي هم رفته، ثعلبيه از لحاظ مضمون، از تنوع زيادي برخوردار است؛ از قضا و قدر بگير تا مذمت ظلم و جور، از سرزنش عالمان بي عمل بگير تا نصيحت و راهنمايي مردم! از مذمت پرخواري بگير تا غنيمت دانستن ايام جواني؛ كه محمد باقر خلخالي در بيشتر اين مضامين، تابلوهايي واقعي و مهيج از زندگي روزگار خود، ارائه داده و به عميق ترين مسائل اجتماعي عصر خويش، پرداخته است.
به بيان بهتر، «ثعلبيه»، داستان واقعي انسان هاي درمانده و گرسنه قرن گذشته مردم ما است كه براي سير كردن شكم، به هر حيله و نيرنگي دست مي زدند؛ در عين حال كه، سعي مي كردند غرور خود را نبازند و از تن در دادن به پستي، بپرهيزند و اين همه، در اوج تواضع يك روح بزرگ، در قالب شعر و قصه و حكايات منظوم، بيان شده اند:
خبر آلسا بيري آديمي بيل فرض،
ئوزوم ئوزآديمي قوي ائيله ييم عرض:
فنون معرفتدن خاليم من
محمد باقر خالخاليم من!
بر فرض، اگر كسي اسم مرا پرسيد
بگذار خودم، خودم را معرفي كنم:
از معرفت و شناخت هيچ بهره نبرده ام
خودم هم، باقر خلخالي هستم!
ما نيز چون شما اميدواريم، ميراث داران فرهنگ، از گنجينه هايي كه روزگار به دستشان سپرده، پاسداري شايسته بكنند.
منبع:روزنامه همشهری مورخ 9آبان 1383
http://www.hamshahrionline.ir/NEWSPAPER-ARCH/VIJENAM/Mahal/1383/Mahele16/830809/_ayne.htm



استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است.
درج مطالب نویسندگان به منزله تأیید آن نیست. 0s